<< جز او سرابی بیش نیست >>

چه غریب ماندی ای دل

نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری

نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم

بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی

نتوان کشید باری

سحرم کشیده خنجر

که چرا شبت نکشته است ؟

تو بکش تا نیفتد

دگرم به شب گذاری

نه چنان شکست پشتم

که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری

که نداشت برگ و باری

< هوشنگ ابتهاج >