منم آن درخت پیری ، که نداشت برگ و باری
<< جز او سرابی بیش نیست >>
چه غریب ماندی ای دل
نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری
نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم
بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی
نتوان کشید باری
سحرم کشیده خنجر
که چرا شبت نکشته است ؟
تو بکش تا نیفتد
دگرم به شب گذاری
نه چنان شکست پشتم
که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری
که نداشت برگ و باری
< هوشنگ ابتهاج >
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 20:52 توسط اون هادی
|