پیام داد سگ گله را ، شبی گرگی
پیام داد سگ گله را ، شبی گرگی
که صبحدم بره بفرست ، میهمان دارم
مرا به خشم میاور ، که گرگ بدخشم است
درون تیره و دندان خونفشان دارم
جواب داد ، مرا با تو آشنایی نیست
که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم
من از برای خور وخواب ، تن نپروردم
همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم
گرفتم آنکه فرستادم آنچه می خواهی
زخود چگونه چنین ننگ را نهان دارم
هراس نیست مرا هیچ گه ز حملة گرگ
هراس کم دلی برّه جوان دارم
شبان ، به جرات و تدبیرم آفرین ها خواند
من این قلادة سیمین ، از آن زمان دارم
رفیق دزد نگردم به حیله و تبلیس
که عمرهاست به کوی وفا مکان دارم
مرا نکشته ، به آغل درون نخواهی شد
دهان من نتوان دوخت ، تا دهان دارم
جفای گرگ ، مرا تازگی نداشت ، هنوز
سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم
دو سال پیش ، به دندان دم تو بر کندم
کنون ز گوش گذشتی ، چنین گمان دارم
دکان کید ، برو جای دیگری بگشای
فروش نیست در آنجا که من دکان دارم